بز بازی های یک بزغاله
دوستام
 

از پهلوی راست...

حالا از پهلوی چپ...

از جلو...

ازپشت سر...

اوهوم! همیشه رنگ آبی بهم می اومده! همیشه توی آبی پر از لطافت و زنانگی بوده ام! یکهو دلم کنده شد وقتی یادم می آمد: «تو، توی بالا پوش آبی، فرشته ای برای من.»

آبی را دوست می داشتی! من را هم !

وا می روم. با همان تمام پوش آبی که دیگر دوست ندارم حس و حالش بر تنم را درون آینه ی قدی ببینم، روی مبل (L) جلوی تلویزیون ولو می شوم و کوسن بزرگ مشکی را بغل می گیرم. دستم را به سختی به کنترل های روی میز می رسانم و روشن می کنم...

... وقتی می خواند...

حس می کنم یک گونی خاکشیر شده ام و ملافه ی آبی ای رویم کشیده اند...

چرا امروز بخت با من یار نیست که مدام خاطرات تو را برایم مرور می کند...

 

نمی دونی

نمی دونی

وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه به چه حاله

مثل یک جا شرابه...

[ ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ بزغاله ]
کیم و چیم؟

کمد قدیمی ها
امکانات وب