بز بازی های یک بزغاله
دوستام
 

از پهلوی راست...

حالا از پهلوی چپ...

از جلو...

ازپشت سر...

اوهوم! همیشه رنگ آبی بهم می اومده! همیشه توی آبی پر از لطافت و زنانگی بوده ام! یکهو دلم کنده شد وقتی یادم می آمد: «تو، توی بالا پوش آبی، فرشته ای برای من.»

آبی را دوست می داشتی! من را هم !

وا می روم. با همان تمام پوش آبی که دیگر دوست ندارم حس و حالش بر تنم را درون آینه ی قدی ببینم، روی مبل (L) جلوی تلویزیون ولو می شوم و کوسن بزرگ مشکی را بغل می گیرم. دستم را به سختی به کنترل های روی میز می رسانم و روشن می کنم...

... وقتی می خواند...

حس می کنم یک گونی خاکشیر شده ام و ملافه ی آبی ای رویم کشیده اند...

چرا امروز بخت با من یار نیست که مدام خاطرات تو را برایم مرور می کند...

 

نمی دونی

نمی دونی

وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه به چه حاله

مثل یک جا شرابه...

[ ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ بزغاله ]

توی کتاب از شیشه های مربا و ترشی توی آشپزخانه نوشته بود. دلم خواست من هم شیشه ی مربایی، نه! شیشه های مرباهای رنگارنگ روی کابینت داشتم و او می آمد و من خم می شدم و صورتش را می بوسیدم.

مثل همان یک بوسه ی خداحافظی!

پس چرا می گویی به فکر بوسه ای هستی که اتفاق نیفتاده؟ دلم غنج زد! پتو را بیشتر توی گردنم فرو بردم. چقدر زن بودم و نمی دانستم! چقدر با همه ی این حرف هایی که بود و شد و گشت و گردید، عاشقم و پوستت را زیر لبم یا در دستم حس می کنم! چقدر زن بودنم و دل ضعفه هایش را با تمام دردهایش می پرستم!

مرد بودن تو، آدم مازوخیستی را بو می کشم و بوی ملس تو را از بوی بقیه ی مردهای بو گندو تشخیص می دهم و ...

 

 

P.S.

1) چی شد؟ مخاطب، اول، سوم شخص بود بعد شد دوم شخص. ادامه اگر می دادم به درِ دیوانگی خودم هم می زدم حتما"!

2) ای لعنت بهت!

[ ۱۳٩۱/٥/٢٤ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ بزغاله ]

به نظر اکثر اطرافیان و دوستان، من یک بزغاله هستم و شاید کمی امیدوار کننده تر، یک بز!

پس از بز بازی هایم خواهم نوشت!

مهم نیست که وبلاگم و آرشیو چند ساله اش را جای دیگری رها کرده ام!

مهم این است که هنوز هم می نویسم!

بسیار می نویسم!

[ ۱۳٩۱/٥/٢۳ ] [ ۳:٤٦ ‎ب.ظ ] [ بزغاله ]
کیم و چیم؟

کمد قدیمی ها
امکانات وب